سيد محمد باقر برقعى
17
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عطرى كه نسيم آورد از قمصر كاشان * خوشبوىتر از آن به همه دير كهن نيست زيبايى بحر خزر و دامن البرز * در قاهره و لندن و پاريس و عدن نيست زيبا و قشنگ است پرىروى فرنگى * اما به دلآرايى ابناى وطن نيست الحق كه چه زيبا بسرود « آتش » و خوش گفت * در راه وطن جز سر من هيچ ثمن نيست قيامت در كربلا روز شهادت پسر فخر عالم است * عالم به مثل كشتى بشكسته در يم است لاهوت و عرش و كرسى و دنيا و هرچه هست * پيچيده در سياه عزاى محرم است جامى ز خون دل به كف ساقى الست * در بزم عشق ، فاطمه مست از مى غم است مست از شراب ناب چو گشتم ز دست دوست * بشنيدم اين سروش كه قلب تو محرم است با پروبال روح بهسوى مناى عشق * گشتم روان و ديده ز ديدن پر از نم است گفتم ز كيست اين سر ببريده از قفا * گفت از كسى كه خاك درش عرش اعظم است پرسيدم از تبار و كيانش ز دل بگفت * ذبح عظيم حضرت دادار عالم است خورشيد تيره گشته چرا در زوال ظهر * از دود آه تشنه لبان تار و مظلم است اين خيمهها كه سوخت در آتش از آن كيست * گويا خيام عترت والاى خاتم است رأس حسين بر سر نى آيتى عجيب * زينب سرش به چوبه محمل از اين غم است جن و ملك چو انس و فلك و آله و پريش * ذرّات كائنات از اين غصه درهم است « آتش » به كربلا ز چه بر پا قيامت است * روز شهادت پسر فخر عالم است موى سپيد آوخ كه قامتم ز كمان ستم خم است * موى سپيدزاده مژگان پرنم است بخت سياه ، موى سپيد از پى آورد * كاين سنّتى قديم و نظامى منظم است فصل بهار زندگى و موسم شباب * شد از كفم برون و مرا پيرى همدم است پيرىّ و نيستى بگرفتند دامنم * چين و چروك صورتم از آفت غم است